تبليغاتX
پرنيان مهر
 

این پست یک پست خالی است.

.

.

.

 

پ.ن: نوشته ی فوق هیچ گونه ی ادبی را در بر نمی گیرد. نه مینیمال، نه سورئال، نه هایکو و نه هیچی.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط بروبچ |

پاسکال : تمامی شان و عظمت انسان در فکر اوست

بودا :آنچه بر روح آرامش می بخشد همانا علم است و بس  

منتسکیو : تو در یک شب این کتاب را مطالعه می کنی در صورتی که من موی خود را سپید کرده ام تا آن را به رشته تحریر درآورده ام

شمس تبریزی : آزادی در پی آرزویی ست

دیل کارنگی : برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید

موریس مترلینگ : زندگان مردگان هستند که ایام مرخصیشان را در این دنیا می گذرانند

کیپلینگ : از فرصتهایی که کسی به آن ها توجه نمی کرد استفاده کردم و حالا مرا آدم خوش اقبالی می دانند

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط بروبچ |

٫¤٬٫٪٪¤،،(ـ)+ـ،*(ـ)*(٪*(*.................................................................................................................

.......

..........٬٬٬٬........................

.........................٬!٫!¤٫٪×،×۷۹(*)(ــ(ـ(+،×)¤،×َِ٫¤ُ٫،×،×*...........................................

..........٬!٫٬¤٫×××*،)(ــ*ُ)۰..........................

.............

..................

همین ......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط بروبچ |

       ذوالحيل : حيله گر           نايواش : سخت گير             

      فيزيولوجي : physiology      

       كنه آدرنال : قسمت داخلي تر غده فوق كليه (آدرنال)كه مدولا مي نامندش

       لن تراه في الرجال البيخيال : يعني در انسانهاي بيخيال هرگز نخواهي اش ديد از آن رو كه كاته كولامين ها به هورمون هاي جنگ و گريز مشهورند گويا در اينجا شاعر اغراق نموده است.چراكه به هر حال كاته كولامين ها در بدن هر فردي ترشح مي شوند.چيزي كه هست الرجال البيخيال از ترشح بي اندازه آنها مصونند.

سنتز : Synthesis                         تيروزين : Tyrosine               اُهاش : OH-

دوپا : پيش ساز دوپامين                 كربوكسيل : COOH-               

دكربوكسيله :ماده آلي كه گروه كربوكسيل از كف داده باشد.

دوپامين : Dopamine                  گرانول : Granule                   نوراپي نفرين:Norepinephrine

هاش : H-                      متيل : Methyl ;CH3                            آمين : Amine;NH2

اَبي نفرين : معرب اپي نفرين و به معني " پدر نفرين " نيز هست

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط بروبچ |

بعد از یه مدتی که ننوشتیم تو این وبلاگ دیشب یه شعری رو دیدم که      شاعرش یکی از بروبچه های کف پرنیان بود .گفتم شاید بشه برای بازگشت این شعرو بنویسیم ....

حکایت تضرع و توسل آوردن دانشجوی ذوالحیل بر درگاه استاد نایواش در امتحان فیزیولوجی و رحم آوردن استاد مر او را و الباقی حکایت

دانشجو:

ایها الاستاذ یا فخرالگروه !                         ای جمیل و ای بت فر و شکوه !

حاجت ما را به لطفی کن روا                      مورد ما را زباقی کن سوا

دوش سوزان از تب این آزمون                   بودم و زانروست گر منگم کنون

کاته کولامین کدامین هورمون است ...؟         جان تو نوک زبانم بود و جست !

استاد:

هیس!خامش تا بگویم ! بی هنر !                 نوراپی نفرین و اقوامش دگر !

می شود سنتز به کنه آدرنال                      لن تراه فی الرجال البیخیال

دانشجو:

لطفی ای فرخنده پی! ای خوروش!                شمه ای گو از مسیر سنتزش

استاد:

تیروزین گیرد اُهاش٬ گردد دو پا                 هجر كربوكسيلش اندازد ز پا

چون دكربوكسيله گردد٬ عالمان               نام٬ دوپامين نهندش اين زمان ...

آن كه جست از زبان نآمد هنوز؟!           اينچنين ديشب تو را بُد ساز و سوز!

اين مفصل رهنمايت نِي شود؟!               مر تو را آخر كفايت كِي شود !

دانشجو :

ديده بند اي شاه بر اين كاهلي!          كم شنيدستي " جوان و جاهلي " ...؟

استاد:

در گرانول چون كه او داخل شود               نوراپي نفرين از او حاصل شود

چون ستانيدست "اُهاش"ي دگر                 وارهانيدست او "هاش"ي دگر

از گرانول تا رود بيرون ٬ متيل                    بر سر آمين بكوبد دسته بيل

واگذارد"نور"خود محصول ما                    گويد آنك دمب ما بر كول ما

واگذارد "نور"و حيران برجهد              پا به ظلمت آن " اَبي نفرين " نهد

بر گرانول باز مي آرد پناه                       هورمون گم كرده راه رو سياه

دانشجو :

اينك اي استاد ياد آمد مرا!                  خوابگه امشب شود عشرت سرا ...

اين سه واحد نيز چون گرديد پاس          مي ببوسم رويت از بهر سپاس

استاد:

كم نمودم نكبتت از گِرد خويش            كاش ايدون مي نمودم ترم پيش !

راستي يه سري توضيحاتم داره كه تو پست بعدي مي نويسيم  

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط بروبچ |

به پیشنهاد حمید و البته پیگیری ایشون برای بحث بهتره بحثی که آقای صالحی پیشنهاد دادن اینجا ادامه بدیم . موضوع ایناس :

۱) اینکه .. ایا وقتی دو نفر یا چند نفر با هم دوست هستند .. صرف وجودشون کفایت میکنه ؟ یا باید چیز دیگه یی هم باشه .. مثلا باید برای هم کاری انجام بدن .. یا باهم کاری انجام بدن .. یا به هدفی برسن .. یعنی میخوام ببینم که خود اون بودنه .. چقدر مهمه ؟؟ چقدر اصالت داره .. اصلا اصالت رو بودن با هم داره یا اهداف مشترک ؟؟ که فکر میکنم برنامه ی خانم دکتر برای تابستون هم برای همه روشن تر میشه با جواب به این سئوال ها ..

2) درباره ی پتانسیل های جمع موجود در پرنیان .. صحبت کنیم و برای استفاده ی ازش طرح و برنامه بدیم .. یعنی خلاصه اش یه تکونی بخوریم .. ولی با برنامه و هدفمند ..

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط بروبچ |

 

              خونه خاله اینترنتی 

         

   www.parnianmehr.mihanblog.com              

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط بروبچ |

یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که    بره خونه زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

  " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."زن گفت: " من از سن لوئيز ميام,  و فقط از اینجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و

  آماده شد که بره,  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و او به زن چنين گفت:" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام و روزی  يک نفر

  هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی.

نگذار زنجيرعشق به تو ختم بشه!"

  چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعدراهشو ادامه بده¸ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره که می

  بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

  وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون  رفته بود¸درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو  می خوند:

"  شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده  ام. و روزی  يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی.

نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

  اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

"  همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:28 بعد از ظهر توسط بروبچ |

بازم مثل هفته گذشته  بحث آزاد انگلیسی نداشتیم (شرمنده اقای جهانی )

راستش این هفته نه من تو جلسه بودم نه بهاره .برنامه رو از مامانم پرسیدم برای همین شاید یه ذره کامل نباشه .فکر کنم رو چندتا موضوع بحث کردن مثه : پیام های عاشورایی .دوتا حکایت از کشف الاسرار خوندن و راجع بهش حرف زدن .

دوتا موضوع هم مطرح شده : یکی کمک به موسسه بهار برای اجرای برنامه جشنشون و دومی طراحی یه نشست توی اوائل تابستون و دعوت از اعضای پرنیانی در همه جای ایران مثه تهران/اصفهان و ......

 اگه نظری در مورد دوتا موضوع بالایی و برای نحوه پذیرایی دارین بگین .بچه های تدارکات در مورد سومی خیلی خیلی استقبال می کنن . 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:2 بعد از ظهر توسط بروبچ |

 

وبلاگ گنجه

جنجالی ترین وبلاگ وابسته به پرنیان

حتما حتی برای یکبار هم به گنجه سر بزنید

www.wardorobe.mihanblog.com

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط بروبچ |

 

دیشب آقای انصاری اومدن پرنیان . اسمشون توی دفترچه موبایل علیرضا هست برار گلم .اصطلاحی بود که بین ایشون و علیرضا و مجتبی بود .لحظه های خیلی قشنگی بود .ایشون با خاله هما حرف می زدن و من فقط گوش می کردم . از دلتنگیشون برای پرنیان گفتن , از اینکه عکسها رو می بینن و خاطرات پرنیان رو مرور می کنن . همونطور که نشسته بودن گفتن یاد اون وقتا به خیر که پنجشنبه ها اینجا پر از بچه ها بود و گفتن کاش وقت داشتن و این پنجشنبه رو با بچه ها می گذروندن .بعد پیشنهاد کردن یه شعبه از پرنیان رو تو اصفهان افتتاح کنیم و گفتن البته یه روز خاله هم باید بره اونجا و بچه ها رو اونجا دور هم جمع کنه . داشتن می رفتن , من استکانای چایی رو جمع می کردم گفتن بذارین به یاد اون وقتا من استکانا رو ببرم و بشورم .

 این نیم ساعت برای من سرشار از احساسای قشنگ بود . همه اون چیزایی که همیشه مامان به عنوان اثرات دراز مدت نشستها می گفت اونجا داشتم می دیدم . وقتی آقای انصاری از در رفتن بیرون و من قطره های اشک رو روی صورت مامان دیدم احساس کردم خیلی دوس دارم خاله صداش کنم ....

 

 

  

  

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 0:41 قبل از ظهر توسط بروبچ |

این هفته به خاطر اینکه یکی از طرفدارای بحث آزاد انگلیسی نبود متاسفانه نداشتیم . آقای قلی زاده یه مختصری در مورد کلاس کارآفرینیشون توضیح دادن . بعد بچه های نشست جوان تازه بحثشونو شروع کردن .قرار بود در مورد محرم و امام حسین حرف بزنیم .همینجوری اول در مورد اخلاق ائمه حرف زدیم اینکه برخوردشون با همسر و فرزندانشون چه جوری بوده .بعد اومدیم تو روزگار خودمون و یه ذره خودمون رو با ائمه مقایسه کردیم که چه مقایسه ای هم بود .         

 جاتون خیلی خالی بود

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط بروبچ |

برنامه پنجشنبه هفته گذشته به شرح زیر بوده است :

همه خسته بودن/یعنی همه بچه ها خسته بودن /یعنی هر کسی که فکرشو بکنین به نوعی خسته بود .....

اما در این میان داداش خسته نبود و این خود یه پارادوکس است !!! 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط بروبچ |

                                                                 خون خدا

  

     نمي دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم

      به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

      تو را در مثنوي ، در ني ، تو را در هاي و هو ، در هي

      تو را در بند بند ناله هاي بي صدا ديدم

      تو مانند ترنم ، مثل گل ، عين غزل بودي

      تو را شكل توسل، مثل ندبه ، چون دعا ديدم

     دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي هايم

     تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

     شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر

     شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

     صدايت كردم و آيينه ها تابيد در چشمم

     نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

     نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد

     نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

     تو را در شمع ها، قنديل ها ، در عود ، در اسپند

     دلم را پر زنان در حلقه ي پروانه ها ديدم

     تو را پيچيده در خون ، در حرير ظهر عاشورا

     تو را در واژه هاي سبز رنگ ربنا ديدم

     تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل

     تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

     تو را ديدم كه مي چرخيد گردت خانه ي كعبه

     خدا را در حرم گم كرده بودم ، در شما ديدم 

     شبيه سايه ي تو كعبه دنبالت به راه افتاد

     تو حج بودي ، تو را هم مروه ديدم ، هم صفا ديدم

     شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند

     تو را در آن شب تاريك ، "مصباح الهدي" ديدم

     در اوج كبر و در اوج رياي شام – اي كعبه –

     تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

     دمي كه اسب ها بر پيكر تو تاخت آوردند

     تو را اي بي كفن ، در غربت آل عبا ديدم

     دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ي زهرا(س)

     تو را محكم ترين تفسير راز " انما " ديدم 

     هجوم نيزه ها بود و قنوت مهربان تو

     تو را در موج موج ربنا  در"آتنا " ديدم

     تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم

      تو را با داغ حيدر ، كوچه كوچه ، پا به پا ديدم

     تو را هر روز با اندوه ابراهيم ، همسايه

     تو را با حلق اسماعيل ، هر شب همصدا ديدم

     همان شب كه سرت بر نيزه ها قرآن تلاوت كرد

     تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

     تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت

     تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

     سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند

     و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

     به يحيي و سياوش جلوه مي بخشد گل خونت

      تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

      تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه

      تو را بي تابي در بي تابي طشت طلا ديدم

     شكستم در قصيده ، در غزل ، اي جان شور و شعر

     تو را وقتي كه در فرياد " ادرك يا اخا " ديدم

     تمام راه را بر نيزه ها با پاي سر رفتي

     به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم

     دل و دست از پليدي هاي اين دنيا شبي شستم

    كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

    چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي

    كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

   مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو

   ولا را در بلا جستم ، بلا را در ولا ديدم

   تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت

   تو را خون خدا ، خون خدا ، خون خدا دیدم

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط بروبچ |

این هفته اول بحث آراد انگلیسی رو با موضوع :

The day before/after the Test      test ingeneral

توسط آقای جهانی ارائه شد.خداییش عالی مدیریت می کنن.

بعد حدیث قدسی توسط آقای سجادی ارائه شد . آقای سجادی یه سری نکات خیلی خیلی جالب هم در مورد موبایل گفتن که فکر کنم برای همه تازگی داشت.

آخرش در مورد محرم حرف زدیم که چی کار بکنیم تا بتونیم هر چند کوچولو ولی یه کاری برای امام حسین(ع)و خانوادشون انجام بدیم.قرار شد هر نظری که بچه ها در این مورد دارن اس ام اس / ایمیل یا زنگ بزنن.   

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 10:32 بعد از ظهر توسط بروبچ |

اين هفته خيلي عالي بود يه سري حرف هاي مهم زده شد كه به نظر من بايد زودتر از اينا گفته مي شد البته به نظر من نظر شمارو نمي دونم

اولش مثل هميشه با حديث قدسي شروع شد – بعد جناب دكتر در مورد چند تا عمل جراحي صحبت كردند كه بسيار جالب بود و بعد هم خاله هما يه سري حرفهاي مهم زدن

اما آقا بالاخره قسمت آخره مسابقه پانتوميم اجرا شد خيلي باحال بود . خيلي حرفها مي خوام بزنم ولي حيف كه نمي شه يعني نمي تونم.آخرش مساوي شديم يعني اصلا از اول بازي براي برد و باخت نبود شايد براي شامش بود نمي دونم ..... راستي همه آقايون آخرش به فوق العاده بودن بازي بهاره اعتراف كردند

خلاصه اينكه فكر مي كنم اين بازي مثل يه خاطره قشنگ تو ذهن همه بچه ها نقش بست ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط بروبچ |

باورتون نمی شه که یکی از بچه های پرنیان موفق به دریافت جایزه با عنوان بزرگترین سرکاری سال ۲۰۰۷ شد . با اینکه هنوز چیزی از سال ۲۰۰۷ نگذشته ولی این جوان پرنیانی طوفانی در همین ابتدای سال ایجاد کرد که مسئولین را مجبور به انتخاب وی برای دریافت این جایزه کرد .

این جوان که ح.ن نام دارد و از جوانان توانمند پرنیانی است قرار بود در روز یکشنبه مورخ ۱۷/۱۰/۸۵ ساعت ۲ بعدازظهر به همراه خانواده خود و خانواده همسرش به حرم بروند برای عقد بالاسر حضرت.لازم به ذکر است که به همه مدعوین ساعت عقدکنان را ۲بعدازظهر اعلام کرده بود . این جوان برومند تمام آن افراد را برای مدت زمان زیادی سرکار گذاشت و در نهایت در ساعت ۱۵:۴۸:۵۷ عروس خانم به عاقد بله را گفت ....

                                                 ایشالا خوشبخت بشن

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط بروبچ |

این طور که به نظر میاد بحث جدیدی که در حال اجراست کم آوردن و پارادوکس های موجود در این مبحث

خیلی عالیه . کلا بیاریمش تو این پست و ادامه بدیم.........

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط بروبچ |

واقعا جاتون خالی بود

دیروز نشست جوان پرنیان به مهد کودک سوسن جون منتقل شده بود . خیلی جالب بود همه ما برای چند ساعت در حد بچه های کلاس اول کوچولو شدیم .خیلی خوش گذشت . دیروز یاد گرفتیم که چه جوری می تونیم یه حامی خوب باشیم برای آرزو های دوستامون . چه جوری می تونیم بهشون کمک کنیم البته با جملات قشنگ ...مثلا :

یکی می خواست به تمام دنیا صفر کنه / یکی آرزو داشت همیشه با هم بخندیم نه به هم / یکی آرزوی خوب شدن بچشو داشت / یکی دیگه دوست داشت عاقبت به خیر بشه بشه همونی که خدا می خواد / اون یکی دوست داشت پرواز کنه از در و دیوار رد بشه و به آسمونا بره / یکی یه عالمه آرزو داشت :زندگی عالی دانشگاه مامانش موفقیت .../ یکی دیگه می خواست بچه هاش موفق بشن و موثر باشن / یکی هم بود که می خواست به کشور های مختلف دنیا سفر کنه برای تجربه های انسانی جدید / یکی می خواست وزنش کمتر از ۳/۰ گرم باشه طفلک / یکی بود که می خواست مدیر موفقی بشه .../ یکی هم می گفت : یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم / ...........

خیلی خوش گذشت جالبتر کمک بچه ها بود که برای دوستاشون نوشتن .(راستی آخرش بعضیا از ترس پارت دوم پانتومیم رو انداختن هفته بعد بیچاره ها )

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط بروبچ |

 

سلام . نشست جوان این هفته : کارگاه بازی

آدرس:قاسم آباد .چهار راه ورزش. حسابی۷پلاک ۵ .مهد کودک نگاه (سوسن جون)

                                              ارادتمند : بروبچ

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط بروبچ |

بچه ها می خواستم بگم که همه این حرف ها یه شوخیه یه وقت ناراحت نشین . آخه چیز قابل به عرضی هم نیست باخت یه عده خاص یه چیز واضحی .

ولی ترو خدا ناراحت نشین.منظوری نداریم

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط بروبچ |

نظرتون راجع به بانک سی دی چیه؟هر نظری دارید بدهید . لطفا از هیچ چیز هم چشم پوشی نشه!

به نظر شما اگه چه کارهایی بکنم اونجا بهتر میشه؟

تو رو به خدا بگین وگر نه من عقده ای میشم...!!!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 2:54 قبل از ظهر توسط بروبچ |

 

 

                           هرچه میخواهد دل تنگت بگو!!

+ نوشته شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 2:47 قبل از ظهر توسط بروبچ |

امروز نشست جوان توی محل جدید پرنیان توی خیام ۲۶ برگزار شد . واقعا جای اونایی که نیومدن خالی بود . اولش طبق معمول همیشه بحث آزاد انگلیسی داشتیم با موضوع تاثیر آداب و رسوم در زندگی امروز .  البته فکر کنم اوائل بحث بود که یکی از جوونای گل ابن آب و خاک پیشنهاد یه موضوع جدیدرو داد و گفت بیاین راجع به آلودگی هوا صحبت کنیم. به هر حال بچه بحثو ادامه دادن و به اتمام رسوندن.   ( جالبه که موضوع های پیشنهادی برای هفته بعد رو هم براتون بگم : ۱.خوردن ماهی دو بار در هفته و فواید و مضرات آن /۲.تعریف خاطره های خنده دارمون / ۳.هر کسی یه چیز بگه بعد همونجا یه دونه رو انتخاب کنیم........ البته چندتا از بچه ها به طور خصوصی گفتن بد نیست در مورد نحوه پرداخت مالیات ها حرف بزنیم یا اینکه بگیم آلودگی هوای تهران ۸برابر استانداردهای جهانیه یا اینکه ....خیلی چیزا )

بعدش یه برنامه داشتیم ویژه افتتاحیه : یه برنامه رادیویی بود که توی این برنامه در مورد پرنیان هم صحبت می کرد . البته توی این برنامه از دسته گلای مملکتم خیلی تعریف کرده بود.

آخرشم یه بازی کردیم که فوق العاده بود یعنی اصلا من یه چیزی می گم شما یه چیزی میشنوین . البته آخرش مثل همیشه خانم ها پیروز شدند ( ببخشید من مجبورم به این موضوع اعتراف بکنم البته آقایون هم خیلی زحمت کشیدن حیف شد بالاخره بازی دیگه برد و باخت داره )

خلاصه اینکه خیلی جای همتون خالی بود

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط بروبچ |

فردا روز اسباب کشی پرنیان به مکان جدیدشه . اگه بیاین خوشحال می شیم.

باز هم مثل گذشته از کمک هاتون ممنونیم.

                                                                       بروبچ

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط بروبچ |

 

شما فکر می کنین ما به طور پیوسته زنده ایم؟

منظورم اینه که ممکنه ما بین دو لحظه از بودنمون نباشیم و اون فاصله بین دو بودن مثلا چند سال طول بکشه؟ مثلا  الان زنده باشیم، بعد یه جای دیگه باشیم و بعد باز اینجا باشیم

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط بروبچ |

هفته پيش يه تازه عروس دامادم توي جمعمون بودن كه باعث شدن واقعا احساس شب يلدا بهمون دست بده . اولش جناب آقاي قلي زاده در مورد Search كردن در اينترنت مطالبي رو گفتن .بعد جناب آقاي سجادي چند تا حديث خوندند . آقاي دارابي هم قرار بود كه يه مقاله ارائه بدن. از روي مقاله به تعداد بچه ها كپي گرفته بودن و به همه دادن و گفتن مي تونيم همه بخونيم و بعد راجع بهش صحبت كنيم . بچه ها تقريبا خوندن و بعد با يكديگر تبادل نظر كردند چه تبادل نظري ( بيشتر آقايون ).بعد از اونم كه واجب بود مراسم شب يلدا رو به جا بياريم كه آورديم.خيلي خوش گذشت جاي همه دوستان خالي بود
+ نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط بروبچ |

برنامه ی این هفته نشست جوان:

حدیث قدسی

بحث آزاد انگلیسی با موضوع آداب و رسوم

خبرای داغ

ارائه ی مقاله

برنامه ی ویژه ی شب یلدا

منتظرتونیم بی صبرانه

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط بروبچ |

دیشب زمانی که دیگه واقعا نا امید بودیم خدا بازم یه چشمه اومد که هممون به وجودش ایمان آوردیم .

به قول بابام دیشب یه فرشته کوچولوی مهربون قلبمون رو قلقلک داد.جایی که اصلا فکرشو نمی کردیم شد خونه جدید خاله پرنیان . اینم از الطاف خدا بود که نذاشت پرنیان کوچولوی یک ساله توی این شهر بزرگ تنها و سرگردون بمونه.

                                                                  خدایا شکرت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط بروبچ |

به پیشنهاد چند تا از دوستان تصمیم گرفتیم اتفاقاتی که در نشست های جوان رخ می دهد را در وبلاگ بگذاریم .از این رو برنامه دیروز را در این قسمت به طور مختصر مشاهده می کنید:

۱.الان چند جلسه ست که ابتدای برنامه به بحث آزاد انگلیسی اختصاص دارد. بچه ها از این هفته برای هفته آینده موضوعی انتخاب می کنند و سپس در مورد آن صحبت می کنند.موضوع این جلسه بیان تجربیات بچه ها در مدت زمان آموختن زبان بود . یعنی هر کدوم از بچه ها از خاطرات مختلفی که با معلم های مختلف و در کلاس های مختلف داشتند وتجربیاتی که به دست آوردند صحبت می کردند . در ضمن مدیر جلسه این هفته جناب آقای جهانی بود.

۲.بعد از اون برنامه پخش فیلم رو داشتیم . نام فیلم تصادف (Crash) بود . موضوع کلی فیلم در مورد نژاد پرستی بود. البته بعد از فیلم که به نقد آن پرداختیم همه بچه ها نظرات بسیار ارزشمندی را ارائه دادند.

این هفته به دلیل طولانی شدن قسمت دوم دیگر برنامه خاصی نداشتیم .

راستی عصرونه این هفته کاهو سکنجبین و نون پنیر و خیار و گوجه بود .

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط بروبچ |